باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

می گويند يک روز شاعری نزد کريم خان آمد ودر مدح او شعرهايی قرائت نمود کريم خان گفت: پنج کيسه طلا به او بدهيد شاعر مدتی ايستاد ديد خبری از کيسه طلا نيست به کريم خان گفت: پس چی شد اين کيسه های طلا؟
کريم خان گفت: چرا باور کردی تو يک مقدار دروغ گفتی که ما خوشحال بشويم ماهم يک دروغ گفتيم که شما خوشحال بشويد!

يک داستان کوتاه
صيادی که گنجشکان زيادی شکار کرده بود يکی يکی سر آنها را می بريد واشک می ريخت يکی از گنجشکان به ديگری گفت: ار اين صياد نترس ببين چگونه اشک می ريزد
گنجشک ديکر گفت : به اشکها يش نگاه نکن دستهايش را ببين که چگونه سر از بدن دوستان ما جدا می کند
نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٢/۱۳ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak