باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

اول داستانهای کوتاهرا خواندم
سپس ربـــــلهايم را به پاکردم(ما به کفش کتانی می گفتيم ربل) وبه هوای بوييدن چويل (نام يک نوع گياه خوشبو در کوههای زاگرس) با خوشحالی وبدونتاملات نابهنگام عزم سفر کرديم خيلی دوست داشتيم برويم وروزهای مسکو را ببينيم ولی چون جيب هايمان تهی از اسکناس سبز بود هوس ديدار از غرب را هم از سرمان بيرون کرديم.
مرا ببخشيد که دنيای من وهمه حرفهاين باتورا به اين صورت می نويسم اين يادداشتهای مريم بود که مرا به اين فکر انداخت وبا اسامی وبلاگها شوخی کنم.
از شوخی که بگذريم ما آخرين چهارشنبه سال هشتادو يک از تهران به مقصد خوزستان شهر مسجد سليمان(ديار گاز ونفت)راهی شديم برای اينکه پنچ شنبه آخر سال بر سر قبر مرحوم پدرم باشيم مادرم اصرار می کرد که زودتر حرکت کنيم ساعت ۹ صبح حرکت کرديم وتقريبا ۹ شب به شوش دانيال رسيديم منزل يکی از خواهرهايم أنجاست شب را درآنجا مانديم وصبح
زود به سمت مسجد سليمان را ه افتاديم (مسجد سليمان شهری که اولين چاه نفت توسط انگليسيها در آن زده شد)هنوز بوی گاز از کوچه پس کوچه های شهر می آيد باور کنيد اين شهر دنيا را آباد کرد ولی خودش از کمترين امکانات رفاهی محروم است اکثر مردم اين شهر به دليل محروميت مهاجرت کردند وروستاييان هم بالتبع از روستای خود به شهر امدند البته اکثر افرادی که مهاجرت کردندوقتی که می ميرند آنها را به مسجد سليمان می آورند ودر آنجا دفن می کنند من جمله مرحوم پدرم که در کرج زندگی می کردوقتی که دار فانی را وداع گفت آنرا در مسجد سليمان دفن کرديم.
من اگر بخواهم گوسفند قربانی کنم اين کار را در مسجد سليمان انجام می دهم تا گوشت آنرا بين مردمی تقسيم کنم که شايد درتمام سال اگر مهمان داشته باشندگوشت می خورند البته غذای گوشتی که درست می کننداکثر آنرا به مهمان می دهند.
پنجشنبه بر سر مزار پدر رفتيم مادرم با روغن حيوانی يک حلوای خيلی جالب درست کرد زنده ها که خيلی کيف کردندنمی دانم مرده ها چقدر خوشحال می شوند از اين حلوايی که زنده ها خوردند وفاتحه فرستادند.
روز جمعه به اتفاق دامادمان به محله گوسفند فروشها رفتيم ويک گوسفند که حدودا بيست کيلو گوشت داشت خريديم به قيمت چهل وسه هزارتومان( اين گوسفند را اگر در تهران می خريديم حدود شصت هفتاد هزارتومان بايد پول می داديم) گوسفند را قربانی کرديم وگوشت آن را تقسيم کرده و.........ادامه سفرنامه برای بعد
حالا عکس يک جن ببينيد اگر باورکرديد به من هم بگيد تا باور کنم
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/۱٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak