باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

ضمن تشکر از دوستانی که پيام تسليت فرستادند بايد بگويم که مرحوم پدر دوسال پيش فوت کردند.......
بعداز تقسيم گوسفندقربانی گشتي در شهر زديم وازخانه قديمی خودمان در محله پشت برج وديگر محلات شهر (نفتون ٫نمره يک٫هشت بنکله٫بی بيان٫کلگه٫افرمبی٫اسکاچ کرسنت٫کمپ کرسنت٫گست هاوس ٫سی برنج٫شاه نشين تمبی)ديدن کرديم. شايد ازنام انگليسی بعضی از محلات تعجب کنيد ولی اين اسامی از انگليسی ها به يادگار مانده است. با ديدن اين محلات خاطرات زيادی برايم زنده می شد وچشم هايم به دنبال دوستان ورفقای قديمی می گشت ولی دريغ از يک دوست ٫ همه رفته بودند ودر غربت زندگی می کنند سالهای قبل که در ايام عيد به مسجد سليمان می رفتم بعضی از دوستان را که برای عيد ديدنی می آمدند می ديدم ولی امسال خبری از دوستان قديمی نبود...
يکی ازفاميل های ما در روستايی به نام انديکا(بروزن امريکا)که درپنجاه کيلومتری شهر می باشد از ما دعوت کرده بودکه به آنجا برويم من به دليل جاده بد آن زياد راغب نبودم که بروم جاده ای پر پيچ وخم بدتر از جاده چالوس دارد روزی که مارفتيم يک مينی بوس پر از مسافر به ته يک دره سقوط کرده وبيست نفر کشته شدند نه در اخبار گفته شد نه عزای عمومی اعلام شد ونه کسی پيام تسليت داد اين تصادف درست در بالای سد کارون يا شهيد عباسپور اتفاق افتاد از اين واقعه دلخراش خيلی مکدر شديم.
به منزل فاميلمان که به او دايی ملا می گو ييم رسيديم هوا داشت تاريک می شد. بعد ازاحوالپرسی دايی ملا به سراغ يکی از گوسفندان خود رفت وسر آن را بريد ناگهان برق رفت ومن مجبور شدم يک لامپ سيار با باطری ماشين روشن کنم باران ورعد برق هم شروع شد بارانهای بهاری آنجا عجيب وديدنی است خيلی سريع گلوله های باران به دنبال هم مي دوند رعد وبرقهای خطر ناک که هرساله يکی دونفر را درآنجا به کشتن می دهد..پسر دايی ملا می گفت: چه خوب شد که رعد برق می زند چون برای روئيدن قارچ خوب است وفردا می رويم قارچ بچينيم.دايی ملا باهيزمهای بلوط يک آتش جانانه درست کرد ويک نوار توشمال(ساز محلی)به من داد تا روی ضبط صوت ماشين بگذارم وکبابها را آماده کرد نمی دانيد چه حالی داره نوار توشمال٫کباب ودوغ وپونه محلی بانون تيری وبوی خوش چويل وگلهاي بابونه که از کوههای شيمبار به مشام می رسيد جای شما خالی... تاساعت سه صبح مي گفتيم وميخنديديم مثل مرفهين بی درد! ديگه خسته شده بودم وبچه ها هنوز مايل به خوابيدن نبودندمن ناچار شدم داستان زندگی کورش کبير را برای آنها بگويم تا خوابشان بگيرد تقريبا يک فصل از زندگی کورش را گفتم که همه خوابشان گرفت.حالا من ماندم وشب وصدای باران وخروپف که يک سمفونی گوشخراش بود ناچارا اقدام به خود هيپنوتيزمی کردم تا خوابم بگيرد...
صبح با صدای گنجشکها از خواب بيدارشدم وياد اين شعر حافظ افتادم که می گويد: شورش بلبلان سحر باشد ..خفته از صبح بی خبر باشد
به بيرون رفتم ديدم عمه سوگل زن دايی ملا دارد نون می پزدگفت : صوت وخير ( صبح شمابخير) من که مسحور هواي صبح وجيک جيک گنجشکان بودم با خماری پاسخ دادم صبح شما هم بخير که يک دفع پسر دايی ملا از پشت سربه من گفت : ميای بريم قارچ بچينيم.....
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱/۱٦ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak