باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

ومن کلمه ام را گم کرده ام
سفره شعر من با يک کلمه بی نان
که شايد همين نزديکی ها
زير پوست ورم کرده شهر
کنار پسته خندان
يا درلانه پرستويی که درپستوی مهاجرت پر می زد
پشت پيراهن گرگ بدنام
آقا! کلام مرا دزديده اند
جان نبود که پروانه شود
لطفا جيب هايتان را.......
نه کلاه را از سرتان برداريد شايد پيدا شود
شايد پيدا شود آن کلمه بی رنگ که نشان از شعر شما
از چادر گلی خواهرم
شايد پيدا شود کلمه ای که دختر همسايه به انتظارش نشسته
تا دست ابر را بگيرد ودر خانه ما فروردين برويد
تيام
نوشته شده در ۱۳۸۱/۳/٢۸ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak