باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

ديشب سلامی بر سلامی ناز می کرد
بوی خوشی بر گونه ها پرواز می کرد
ديشب ستاره شاهد رويای من بود
ماه از حسادت سفره دل باز می کرد
ديشب هم آوازت شدم در عالم خواب
لبخند تودر سينه ام آواز می کرد
ديشب نميدانم چرا باران اشکم
از حوض دل بر آسمان پر باز می کرد
ديشب تو بودی در خيال نازک من
تا صبح با ساز دلم همساز می کرد

نوشته شده در ۱۳۸٢/٢/۳۱ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak