باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی


امروز از کرج بامترو اومدم تهران..چشمتون روز بد نبينه يک فشاری به چهار ستون بدنم اومد ويه پيرمرد که بوی عرقش بهترين رايحه واگن بودوگردن او درست زير بينی من قرار داشت گفت پسرم ديگه ماها فشارقبر نداريم تو همين هيروبير که ما داشتيم خفه ميشديم دوتا جوانک هم دعواشون گرفت البته ريشه دعوا يک خانوم بود که از يکيشون خواهش کرد کمی اونورتر بره وديگری که تحمل فشار بيش از حد را نداشت يک سقلمه زدبه اون وادامه دعوارا با هم قرارگذاشتند بيرون از واگن به هم نشون بدهند. اين خانومها به حق خودشون قانع نيستند دوتا از واگنها مخصوص خانمهاست که اگه آقايون اونجابروند سريعا مفسد فی الارض خواهند شدولی آنها مختار ند با هرکدام از واگنهای آقايون سفر کنند!هيچ فشاری را تحمل نکنندوبهترين جارا انتخاب کنند

اگه يه بار تو آلمان يا ژاپن مترو سوار شويد بعد بياييد اينجا سوار شويد احساس بدبختی می کنيد
نوشته شده در ۱۳۸٢/٤/٧ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak