باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

جريان ازاين قرار است که يک روز دخترم درخانه گفت :بابا جريان آدم کوتوله هارا شنيده ايد؟گفتم:نه اين چيزها شايعه است ايشان قسم می خور دکه بعضی از دوستهاش اونهارا ديده اندومن با قاطعيت اين مسئله را انکار می کردم تااينکه فردای همان روز دوستم علی زنگ زدوگفت: يک کار مهم با تو دارم من که هميشه دنبال کارهای هيجانی ومهم هستم واصولا از کارهايی که هيجانی باشند خوشم می آيد بااو قرار گذاشتم که ساعت پنج بعد از ظهر در دفتر کارم ايشان را ببينم .
ساعت پنج شد و او نيامد ومن همچنان منتظر او بودم که در ساعت ۴۵/۵ دقيقه منشی دفتر گفت :آقايی به اسم علی صادقی می گوید باشما قرار دارد گفتم چند لحظه صبر کند تاصحبت بايکی ديگر از دوستانم که ساعت ۳۰/۵ باقرار داشتم تمام شود سپس ايشان تشريف بياورندبعد از چند دقيقه که کارم تمام شد از منشی خواستم به آقای صادقی بگويند تشريف بياورند ايشان با عذر خواهی مسئله هميشگی ترافيک تهران را بهانه کردومن باچشم پوشی از ۴اينکه دير آمده بود اورا پذيرفتم بعد از احوالپرسی گفت :جريان آدم کوتوله هارا شنيده ايد گفتم :آره شنيدم گفت:پس شما هم قبول داريد که آدم کوتوله وجود دارد؟
گفتم: اگر منظورت همين آدمهای قد کوتاهه آره زياد ديدم ولی اگر منظورت اون آدمهای کوچولو که قدشان اندازه يک انگشت دست است نه باور ندارم واين چيزهارا فقط در فيلمها ديده ام
علی گفت:حالا اگه من يکی از اينهارا ديده باشم چی؟گفتم حتما دچار توهم شدی وموش ديدی فکر کردی آدم کوتوله است گفت: نه عزيزم من در محله زرتشتی ها زندگی می کنم
اونجا چند بار صداهايی می شنيدم فکر کردم اينجا موش دارد به فکر افتادم که يک تله موش بخرم وآنرا درجای مناسبی گذاشتم بعداز مدتی صدايی به گوشم خورد باخود گفتم حتما تله موش را گرفته است از خواب بلند شدم وسراغ تله رفتم ديدم نه خبری از موش هست ونه پنير !
باخود گفتم عجب موش زرنگی ! بايد به فکر چاره ای ديگر باشم برايم جالب بود هر طور که شده اين موش زرنگ راببينم.
يک شب دوباره مقداری پنير روی تله گذاشتم وخودم را به خواب زدم ساعت ۳ بعداز نصفه شب بود ديدم صدای ضعيفی می آيد به آرامی سراغ تله رفتم آنچه را که ديدم اصلا باور نمی کردم وفکر کردم دارم خواب می بينم يکی از آدم کوتوله هارا ديدم که قدش کمی بزرگتر از يک انگشت دست بود ايشان بايک چوب به تله می زدتا چکانده شود بعد ازاينکه فعال شد پنيررا برداشت وخيلی سريع به سراغ طاقچه رفت توی طاقچه مقداری وسيله بود وبه طرز ماهرانه ای يک سوراخ درآن حفاری شده بود که ديده نشود فکر ميکردم خواب می بينم علاوه براينکه خواب نبودم تا صبح هم نتوانستم بخوابم وباشما تماس گرفتم والان که پيش شما هستم کسی از اين مسئله خبر ندارد.
من به او گفتم:می خوای منو سرکار بذاری من حال وحوصله اين خيالات رو ندارم ؛ نکند حشيش کشيدی ياچيز خورت کردند يااينکه ازاين قرصهای توهم زاکه جوونکها می خورند استفاده کردی واين خزعبلات را سرهم ميکنی ؟علی گفت :بابا توکه من را می شناسی !
من حتی يک سيگار هم نميکشم به خدا اينهايی که گفتم عين واقعيته من به تو ثابت ميکنم
می خوام يکی ازاين آدم کوتوله هارا بگيرم تا به شما نشون بدم ولی می ترسم برام دردسر درست بشه فقط خواستم در جريان باشی وهوای منو داشته باشی تايکی ازاونهارو بگيرم من گفتم مگه چند تا هستند که ميگی ٬٬ يکی از اونهارو٬٬ علی گفت : فعلا يکی از اونهارا ديدم ولی قبلا سروصداهايی شنيدم که انگار داشتند باهم حر ف ميزدند ومن فکر ميکردم خيالاتی شدم .
دوسه روز بعد علی مجددا تماس ميگيرد ومی گويد خيلی سرع خودت را برسان می خوام شما رو ببينم گفتم: باشه ساعت پنج ميدان هفت تير ! گفت : نه من نميتونم بيام شما بيا خونه ما در خيابان زرتششت گفتم : باشه ساعت پنج ميام گفت: نه همين الان بيا من تاساعت پنج ديونه ميشم گفتم : اين دفعه چی شده ؟ حتما آدم فضايی ديدی! گفت بيا تايک چيزی نشونت بدم گفتم باشه الان کار دارم تايک ساعت ديگه خودم را می رسونم ببينم اين دفعه چه داستانی سرهم کردی .
روزنامه های صبح را ورق زدم متوجه خبری شدم که نوشته بود آيا وجود آدم کوتوله ها واقعيت دارد؟ يک دفعه دوستم وارد اتاق کارم شد وگفت : اين جريان آدم کوتوله هاچيست؟گفتم:مگه چيزی شنيدی ؟گفت : همه جا دارند ميگن اونا رو ديدن وبعضی از اونارو گرفتن تو موزه گذاشتندگفتم : نه بابا اينها شايعه است واقعيت ندارد دوستم به نقل قول از دخترش گفت:خاله يکی از دوستاش وقتی يکی از اونهارو ديدغش کر د واورا به بيمارستان بردند وقتی به هوش امد ميگفت: يک آدم کوتوله تو آشپز خونه ديدم که داشت غذا می برد اون رو پيش دکتر روانپزشک می برند دکتر گفت به خاطر ناراحتی اعصاب ومشکلات زياد دچار اين توهمات شده است وحالاقرص اعصاب استفاده ميکنه اما اون ميگه من بيمار نیستم بخدا آدم کوتوله ديدم !هرچه اون بیشتر اصرار میکنه فاميلاش بيشتر دلشون به حالش ميسوزه ميگن بيچاره از دست بچه هاش اينطور شده من گفتم خدا شفاش بده مشکلات زندگی اينقدر زياد شده که هرکسی يه طور مريض ميشه يکی سکته ميکنه يکی هم اينطور خيال پرداز ميشه!
يک ساعت به دوستم زنگ زدم وگفتم : نمی شود امروز نيام وقرارمان رابه فردا موکول کنی چون خيلی کار دارم وامشب هم مهمان دارم دوستم گفت: اگه دير بيای من ديونه ميشم سريع خودترو برسون آب تو دست داری زمين بگذار وبيا مسئله خيلی مهم است گفتم مگه چی شده ؟ گفت يکی از اون آدمهارو گرفتم الان هم خيلی سروصدا ميکنه بيا ببينم بايد چکارش کنم من از تعجب ماتم برده بود گفتم باشه الان ميام سرع به سراغ ماشين رفتم وبا يک تک آف انرا ازجا کندم وبه طرف منزل علی حرکت کردم در راه فکر ميکردم اگر اين قضيه واقعيت داشته باشه چکار باید بکنم وچه نوع برخوردی رابايد بااين آدم کوتوله داشته باشم انگار يکی از آرزوهای دوران کودکيم داشت به واقعيت می پيوست يک واقعيت غير قابل باور که فقط در داستانها ميشود اين مسائل را خواند .
بلاخره به منزل آقای صادقی رسيدم ايشان خيلی خوشحال از اينکه پيش اورفتم گفت: ديدی من راست گفتم وخیالات نبود بازیرکی یکی از اون آدم کوتوله هارا گرفتم سپس رفت وکيسه ای آوردوگفت: داخل اين کيسه است صداهائی می شنيدم که ميگفت : مرا آزاد کنيد من هم يک آدم هستم چرا بامن مثل حيونها برخورد ميکنيد درب کيسه را باز کردم خدايا چه ميبینم آدمی که تقريبا بزرگتر از يک انگشت دست بود ...خنده ای متعجبانه روی لبهايم يخ زد..
آدم کوتوله داد ميزد مگر شما آدم نيستيد ؟ مگر شما مسلمان نيستيد؟چرا من را اسير کرديد؟کجای اسلام گفته است بايک آدم اين طور برخوردکنيد؟ بهش گفتم چرا سروصدا مکنيي؟آرام بگير ببينم چی شده ٬ آدم کوتوله گفت : نميدونم از اين آقا بپرس که مرا زندانی کرده است الان زن وبچه ام نگران هستند از ديشب تا حالا من اينجا اسير هستم گفتم: اسم تو چيه ؟ گفت: اسم من ٬اسفند ٬است چه فرقی ميکنه که اسم من چی باشه ؟ گفتم : حالا چرا اينقدر عصبانی هستيد ؟ مامی خواهيم باهم دوست شويم گفت: چرا عصبانی نشوم اگر شما را توی یک گونی بکنند واز زن وبچه خود خبر نداشته باشی عصبانی نمی شوی ؟ نميدانم شما که اينهمه دم از کرامت انسانها ميزنيد چرا بامن اینطور برخورد ميکنيد؟گفتم : شما از کجا خبر داريد مادم از اين حرفها ميزنيم ؟ گفت شما اينقدر خودتان را محدود کرديد که از خودتان هم خبر نداريدمثل اينکه در عصر ارتباطات قرار داريم والان همه از اخبار واطلاعات خبر دارند اين شما هستيد که از خودتان بي خبريد ونمی خواهيد واقعيتها را قبول کنيد گفتم : بابا ما واقعيتها را قبول می کنيم چرا اينقدر تند ميرويد گفت قبول داريد من هم يک انسان هستم دارای سرو دست وپا و حرف ميزنم ومهمتر ازاينها فکر ميکنم گفتم : بله برمنکرش لعنت وبه شوخی گفتم مشکلت همين جاست که فکر ميکنی!گفت : پس چرا مرا اسير کرده ايدودر بدترین وضع زندان می کنيد بر اساس کدام قانون وآيين مرا به اين روز درآورده ايدگفتم : اينهمه دم از قانون نزن اصلا شمارا بخاطر ايجاد مزاحمت وسرقت باز داشت شده ايدگفت:: چه كسي چنين حرفي زده است؟ شما براي ما ايجا د مزاحمت ميكنيد يا ما؟ شما دزد هستيد يا ما؟ همين چند روز پيش بود كه بخاطر خراب كردن يك خانه قديمي كه ميخواستيد به جاي آن برج بسازيد تعداد زيادي از ما كشته شدند و زير آوار ماندند چه كسي بايد تاوان اينهمه بدبختي كه براي ما درست كرده ايد بدهد يك ماه پيش به خاطر تركيدن لوله گاز بيش از هزار نفر از ما كوتوله ها مردند و هر روز براي ما يك مصيبت درست ميكنيد نه به خودتان رحم ميكنيد نه به ما آدم كوتوله ها گفتم : كم كم داره خوشم مياد از شما حرفهاي گنده تر از قدت ميزني درب كيسه را بستم و گفتم فعلاً استراحت كن با آقاي صادقي به اتاق ديگه رفتيم و گفتم: ميخواي چه كار كني با اين؟ ايشان گفت : نميدانم شما را آوردم براي همين كه ببينم چكار بايد با اين وروجك بكنم گفتم : اگه بقيه را هم پيدا كنيم سرمايه خوبي ميتونيم بهم بزنيم گفت : چطور ؟ گفتم : يك نفر را ميشناسم كه روي عتيقه كار مي كنه و جنسهاي عتيقه به خارج از كشور ميبره و ميفروشه بايد با اون صحبت كنيم ببينم خريدار هست يانه ولي ببين مي توني بقيه راهم پيدا كنيد من به سراغ آقاي كليمي رفتم وجريان رابااو صحبت كردم موضوع براي ايشان مثل يك شوخي بود ولي وقتي ديدمن تاكيد مي كنم گفت : باشه من خريدار هستم به اوگفتم: هر آدم كوتوله رامبلغ بيست ميليون تومان مي فروشيم اين مبلغ را قبول نكرد وگفت: هركدام را يك ميليون تومان ميخرم من قبول نكردم بلاخره آقا اسفند را چهار ميليون تومان فروختم
از آن طرف آقاي صادقي بايك ترفند خاص زن وبچه آقا اسفند راهم گرفته بود اسفند تا دوسه روز حاضر نبود حرفي در مورد خانواده اش بگويد ولي آقاي صادقي گفت: اگه به زن وبچه ات بگوييد كه بيرون بيايند ومن فقط از شما فيلم بردار ي مي كنم سپس همه شمارا آزاد خواهم كرد آقا اسفند كه خودش هيچ دروغ نمي گفت باور كرد ورفت از توي سوراخ طاقچه زن وبچه اش را صدا كرد اسم زنش ناهيد واسم پسرش مزدك بود هردو راگرفت وهركدام را در يك كيسه گذاشت آقا اسفند باز سرو صداش بلند شدوگفت : شما دروغ گو هستيد من ساده هم باور كردم وفريب شما آدمهاي شياد را خوردم زن وبچه خودم را گرفتار كردم اسفند ادامه داد من شما آدمهاي غول را مي شناسم هميشه به همديگه دروغ مي گوييد هر وقت كسي به خانه شما مي آيد با او حرف مي زنيد وخيلي اورا تحويل مي گيريد ولي همينكه از پيش شما رفت پشت سرش هزار تا حرف مي زنيدوغيبتهاي شما شروع ميشود من از حرفهاي اوخسته شدم ودر مقابل او به قول معروف كم آوردم چو ن حرفهايي كه مي زد تقريبا قريب به واقعيت بود ومن حرفي براي گفتن در مقابل او نداشتم ولي ازاو سئوال كردم اين مسايل را ازكجا ميدونيد گفت : ما كاملا از شما خبر داريم ومثل شما راديو گوش ميدهيم وتلويزيون نگاه ميكنيم وچون فقط گوش ميدهيم وبه فكرخرابكاري نيستيم بيشتر از شما مي فهميم ما حتي حرفهاي همسايه هاي شمارا ميفهميم وبا حرفها ي شما مقايسه ميكنيم از بين شما كمتر همسايه هايي هستند كه واقعا باهم خوب باشنداكثر همسايه ها يابكلي باهم قطع ارتباط كرده اند ويا اگر ارتباطي دارند فقط به خاطر مسايل مادي مي باشد وهمه دوستيهايتان ظاهري است .....................
يك روز بعد آقاي كليمي تماس ميگيرد ومي گويد اين آقا اسفند اعصاب مارا خراب كرد مرتب سرو صدا مي كند وسراغ زن وبچه اش را مي گيرد اگر زن وبچه اش را مي فروشيد انهارا هم به همان قيمت قبلي از شما خريدار ي ميكنم گفتم:فعلا بازن و بچه اش كار دارم ايشان گفت : اسفند را مي خواهم براي خودم نگه دارم واورا نمي فروشم گفتم : مي خواهيد چه استفاده اي از آن بكنيد؟ گفت : مي خواهم بفرستمش تو يك خونه برام خبر تهيه كند گفتم : اگه اورا رها كردي ديگه پيداش نمي كنيد گفت : فكر اون را هم كردم دارم اون رو معتاد مي كنم كه ديگه فكر فرار به سرش نزنه آقاي كليمي خودش معتاد به ترياك بود ومي گفت : هر وقت كه مي كشم چند تا دود به اسفند مي دم تا عادت كند وقتي كه معتاد شد هر جا كه باشد پيش خودم بر ميگردد گفتم : بيچاره گناه دارد از دست خودم عصباني شدم و بدم مي امدازاين كه عامل اين كار شدم تا اين ادم كوتوله به اين روز گرفتار شودآخر قرار بود كه اين ادم كوتوله را به خارج از كشور بفرستند و او را به يكي از سفيران خارجي بفروشند ولي يك دفعه تصميم او عوض شد واين برنامه را براي او پياده كرد
*********************
اقاي صادقي (علي)به من زنگ زد وگفت خودت را برسون مزدك فرار كرد گفتم:چطور! گفت: كيسه را سوراخ كرد و اومده بيرون ولي از اتاق بيرون نرفته چون هيچ راه خروجي وجود ندارد من خودم را سريع به اقاي صادقي رساندم و اتاق را زيرو رو كرديم كه مزدك كوچولو رفته بود توي قفسه لباس هاودر جيب يكي از شلوار ها پنهان شده بود و به سختي او را پيدا كرديم به او گفتم: چرا مي خواستي فرار كني ؟ گفت : ميخواستم مادرم را نجات دهم ,او را بردم پيش مادرش مادرش با ديدن مزدك گريه اش گرفت وگفت :كجا بودي پسرم .....
من مقداري موز با خودم بردم وبه مادرش دادم چون قبلا از او پرسيده بودم كه چه دوست دارد گفته بود موز دوست دارم و از اينكه برايش آورده بودم خوشحال شده بود و تشكر كرد گفتم: ناهيد خانوم ببخشيد كه اينجوري باهاتون بر خورد مي كنند چون ما تا بحال با يك پديده اين شكلي مواجه نشده بوديم بعضي از برخورد هاي ما ممكن است كه در شان شما نباشد به اين خاطر از شما عذر خواهي مي كنيم ناهيد خانوم گفت :از اينكه معذرت خواهي ميكنيد متشكرم ولي با اين حرفها مي خواهي مارا خوشحال كني من الان نگران شوهرم هستم تورا به خدا مارا پيش شوهرم ببريد وبچه ام را از من جدا نكنيد گفتم: سعي مي كنم اين كار را انجام دهم حال شوهرتان خوب است ودر كمال آرامش زندگي ميكند ولي تا يك مدتي ممكن است از هم دور باشيد ناهيد گفت: چرا به ما راست نمي گوييد؟ چه بلايي مي خواهيد سر ما بياوريد ما درون اين كيسه دق مي كنيم تا كي بايد اينطور باشيم اقاي صادقي گفت: مي خواهم يك قفس بخرم وانها را درقفس بگذارم ناهيد گفت :ما وقتي ميديديم كه شما پرنده ها را در قفس زنداني ميكيد براي آنها ناراحت مي شديم حالا شما مي خواهيد م همين بلا را سر ما بياوريد گفتم :اين كارها موقتي است وشما خودتان را ناراحت نكنيد من اجازه دارم چند تا سئوال از شما بپرسم ؟ گفت : بفرماييد مطمئن باشيد هرچه بپرسيد راست مي گويم وبه شما پاسخ درست ميدهم گفتم: شما چگونه به وجود آمديد وچگونه زندكي ميكرديد؟ ناهيد گفت : پاسخ اين سئوال را خود شما هم نمي دانيد كه چگونه به وجود آمده ايد ولي ما به خداوند اعتقاد داريم وميدانيم كه خداوند همه موجودات را به وجود آورده است و ما از قر نها پيش زندگي ميكنيم و زندگي ما در لايه زيرين زمين است ومعمولا براي تهيه غذا ،دارو وپوشاك به روي زمين مياييم البته در گذشته كه زير زميني هاي زيا دي بود ما كمترديده ميشديم واگر كسي ما را ميديد ويا صداي ما را ميشنيدند فكر مي كردند كه ما موش يا جن هستيم وكسي وجود مارا باور نميكرد ولي الان كه در حال تخريب منازل قديمي هستند وبه جاي ان آپارتمان سازي مي شود تعداد زيادي از مابه فكر نقل مكان افتاده اند كه بعضي از ماها را شما انسانهاي غول پيكر ديده ايد وبعضا گرفتار كرده ايد البته شايعات زيادي هم راجع به ما گفته شده است كه اغلب واقعيت ندارد ولي ما مثل شما زندگي ميكنبم وفرق ما با شما در اين است كه شما براي زندگي كردن متوسل به دروغ ، نيرنگ ، حيله و ريا كاري مي شويد ولي ما اينطور نيستيم زندكي ما در نهايت لطف و صفا و صميميت بدون هيچ جنگ وخون ريزي وكشت و كشتار مي باشد ما هيچ وقت به هم ديگر دروغ نمي گويم وبراي چشم وهم چشمي خودمان را حقير و ذليل نمي كنيم ونسبت به همسايه بدبين نيستيم ودر صدد آزار هيچ كس بر نمي آييم چون معتقد هستيم خدا همه مواهب ونعمت هاي خود را براي ما آفريده است هركس به اندازه توان خود از اين نعمتها استفاده ميكند وبيش از احتياج خود ذخيره نمي كنيم به او گفتم: شما غذا را از ما سرقت مي كنيد وخودتان هيچ تلاشي براي بدست اوردن ان نمي كنيد ناهيد خانوم گفت : شما كه هستيد؟ به جز عواملي كه خداوند افريده است تا در خدمت ما باشيد چرا كه شما از نعمتهاي خداوند به خوبي استفاده نمي كنيداصراف در همه كارها باعث ميشود كه مشكلا ت مارا هم زياد تر كنيد در همه كتابهاي ديني نوشته شده است كه خداوند زمين را براي افراد صالح آفريد تا از نعمتهاي ان بهره مند شوندوما افرادي صالح هستيم وتعداد انگشت شماري از شما هستند كه صالح هستندواكثريت شما به جز جنگ وخونريزي به چيزي فكر نميكنيد تفاوت ما با شما اين است كه مازن هاي كوتوله جز به خدا وشوهرانمان به هيچ كس ديگر نظر نداريم ولي زن هاي شما براي ديگران وبه خاطر ديگران زندگي ميكنند وبه جز خداوند وشوهرانشان به همه كس وهمه چيز نظر دارند ووقتي بيرون از خانه ميروند بيشتر آرايش مي كنند تا براي شوهرانشان اگر خداوند نعمتي به آنها داد ميخواهند انرا به رخ ديگران بكشند وبيشتر براي ديگران زندگي ميكنند تا براي خودشان اينقدرمواظب هم ديگر هستند ودر كار هم فضولي ميكنند كه از خودشان بي خبرميشوندوحواسشان به خودشان نيست وخود پسندي وفخر فروشي به ديگران از مهم ترين كارهاي روز مره آنها ميباشند انها سعي ميكنند كه از خدا دور شوند وبه مردم نزديك شوند غافل از اينكه هم خدا رااز دست ميدهند هم د وستي مردم را چرا كه متوجه ريا كاري همديگر هستند وتقريبا به اين نوع زندگي ريايي عادت كرده اند و به روي هم ديگرهم نمياورند اكثرشما چيزهايي ميخريد كه احتياج واقعي به آن نداريد وفقط به خاطر رو كم كني اين كارها را انجام ميدهيد و هيچ كدام از اين كارها را ما انجام نميدهيم.........
ادامه دارد
نوشته شده در ۱۳۸۱/۳/٢٠ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak