باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تولبريز شد ازجام وجودم ٫شدم آن عاشق ديوانه که بودم
درنهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديدعطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتيم ٫ساعتی برلب آن جوی نشستيم
تو٫همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ٫من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب ٫شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب وصحراوگل وسنگ ٫همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيدتوبه من گفتی: از اين عشق حذرکن
لحظه ای چند براين آب نظر کن ٫آب آيينه عشق گذران است
توکه امروز نگاهت به نگاه دگران است
باش فردا که دلت با دگران است
باتو گفتم: حذر از عشق ندانم!ندانم سفر ازپيش تو هرگز نتوانم نتوانم
فريدون مشيری
نوشته شده در ۱۳۸۱/٤/۱۳ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak