باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

ديگر بی تو به تنگ آمده ام وبه سنگ می مانم که همراه باد وتوفان می رود واز آلام شبهای بی توبودن صاف وصيقلی می شود
نه اين سنگهارا دست کم نگير به خدا اينها نمی خواستند در دست بچه هايی باشندکه کبوترهارا نشانه گرفته اند وگنجشکهای بی جفت را
ديگر بی تو ٬بی صدای تو وهوای بی توبودن مرا می آزارد
اين جمعه هم بی توبه کوه رفتم مادرم می گويد :جمعه ها ديوانه می شود وبه کوه می زند
آری مثل کسی که به در می زند تا ديوار بفهمد من هم به کوه می زنم تا..................
نميدانم چند درجه زير صفر بد شده ام که سراغی از من نميگيري به خدا اين سردی از هوای بی توبودن است من گناهی ندارم که از ناچاری به زير صفر پناه می برم
اگر دستم را بگيری ................نه از کلمه (اگر) خوشم نمی آيد مادر می گويد هروقت اورا می کاری سبز نمی شود
بايد دستم را بگيری تا سبز شوم من حتی اگر باران باشم بی تو قطره های سنگی خواهم بود
ای از سلاله صبح وسکوت ونسيم و.................
نوشته شده در ۱۳۸۱/٥/۳ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak