باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

دراين سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
يکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بی سوار
دريغ کز شبی چنين سپيده سر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندر او به غير غم
يکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند
چه چشم باغ است از اين دريچه های بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم وسزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
مژده بده مژده بده يار پسنديد مرا
سايه اوگشتم واو برد به خورشيد مرا
جان دل وديده منم٬ گريه خنديده منم
يار پسنديد ه منم ٬يار پسنديدمرا
کعبه منم قبله منم سوی من آريد نماز
کان صنم قبله نما خم شدو بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من
آينه در آينه شد ديدمش وديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه وببين کاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد وسنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه براين باره زند
رشک سليمان نگر وغيرت جمشيد مرا
هر سحر ازکاخ کرم چون که فرومی نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه ناهيد مرا
چون سرزلفش نکشم سرزهوای رخ او
باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بی پيرهنم جان رهاکرده تنم
تانشوم سايه خود باز نبيند مرا
(هوشنگ ابتهاج)
نوشته شده در ۱۳۸۱/٦/٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak