باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

انجمن ادبی فرهنگسرای هنر(ارسباران) شنبه ها ساعت ۵بعداز ظهر با شرکت علاقمندان شعر و ادب به سرپرستی عليرضا قزوه شاعر معاصربرگذار می گردد امروز طبق معمول باشعر خواني ونقد اشعار برگذار شد در اين جا تعدادی از اشعار قرائت شده به حضورتان عرضه می گردد.
درجمع رياپيشه هوا مسموم است
تسبيح وياذكر ودعا مسموم است
مهري كه درش مهر به يكرنگي نيست
درخاك بريدش بخدا مسموم است
()()()()()()()()()()()()()()()()()()()
دم از صفاي سينه هاي صاف مي زد
از همت سيمرغ روي قاف مي زد
درتجربه عشق كه وا شد مشتش
معلوم نمود كه اوكمي لاف مي زد
(شيما پور مقدم)
**************************
براي تو
مي خواهم امشب شعر نابي را بگويم
تنها مرا مگذار بنشين تا بگويم
هرچند هم تشنه ولي سيراب گردم
حتي اگر يك قطره از دريا بگويم
غمگين نه ! باياد توام خوشحال خوشحال
زشت است غمگين از تو اي زيبا بگويم
هرچند هستي ميهمانم روشني بخش
من سخت دلتنگم نگويم يابگويم
حيف است وقتي مي شود پيش تو آمد
حرف دلم راباتو در رويا بگويم
((شرم حيا بندي گذارد بر زبانم
تاباتو حرفم را همين حالابگويم))
(م .آشنا. پاوه اي)
**************************
پيچيده در تغزل حاجات من شدي
آميزه اي زشوق مناجات من شدي
آئينه اي برابر چشمم نهاد عشق
اي عقل كيستي كه چنين مات من شدي
آتش شدي كه شعله به جانم بيافكني
شلاق حاجتي كه مكافات من شدي
خوني كه در تلاطم رگهام مي دوي
اصل مني پگاه مني ذات من شدي
ناباورانه صبح شدي در وجود من
آئينه مذهبي كه به اثبات من شدي
(جليل فخرائي)
**************************
گفتم با تو
جمع
خواهم شد
معلم مرا تفريق كرد!
()()()()()()()()()()()()
باتو
به سيب وسلام وبوسه
سوگند خورديم
تورفتي ! سيب رابه خوكها
سلام رابه دريا
وبوسه را
به روسپيان بخشيدم
(مسعود سقا)
***************************
اين پنجره به قامت ديدن نمي خورد
وقتي به شيشه هاي دل من نمي خورد
تصوير مه گرفته وغمگين من كجاست؟
اين جاده ها به شهر تو قطعا نمي خورد
اين كفشها به سوي تو حركت نمي كند
اين بالها به درد پريدن نمي خورد
من مي روم به آخر خط مي رسم !سر
اين جاده هابه سنگ رسيدن نمي خورد
بغض سكوت پنجره ها گريه مي كند
اين قطعه ها به پازل ديدن نمي خورد
من بي تو نبض قافيه ها را گرفته ام
احوال واژه ها به سرودن نمي خورد
توآخرين ترانه من را ربوده اي
((اين شعرها به درد شنيدن نمي خورد))
(زهرا سپيد نامه)
*************************
پاهايش را بريده بودند
تا دستهايش رابه اسارت بگيرند
اما او براي دستهايش
كفش خريد.
()()()()()()()()()()()()()()()()()
مادرم كه پسته هاي خان را مي خندانيد
خود نمي خنديد
براي ناني كه دندان نبود
وروزهايي كه فصل نداشت
()()()()()()()()()()()()
اينان كودكان متولد خوابند
در عبور كفشها
وغبار اسپندوسيني وسكه
(خانم فرخ مهر كيوان)
*************************
چشمي نگران لحن گفتار من است
چشمي كه كليد گنج اسرار من است
هر جا كه نمي شود غزل خواني كرد
چون اسم كسي درون اشعار من است
()()()()()()()())
اين گريه تلخ وجان گداز از مردي است
كز عشق توكار هرشبش شب گردي است
من هر چه بگويم از غم عشق كم است
باور كنيد عاشقي بد دردي است
(عليرضا متولي زاده)
*************************
بي قرار توام ودردل تنگم گله هاست
آه بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده درآب
دردلم هستي وبين من توفاصله هاست
آسمان باقفس تنگ چه فرقي دارد؟!
بال وقتي قفس پرزدن چلچله هاست
بي توهر لحظه مرابيم فروريختن است
مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست
باز مي پرسمت از مسئله دوري وعشق
وسكوت توجواب همه ي مسئله هاست
(ابولفضل(فاضل) نظري)
**************************
تمام فكر گندم زار اين است
كه بي دست خدا گير زمين است
نشسته منتظر تا اوبيايد
چرا؟چون خسته از اين سرزمين است
نشسته تاخدا يك خوشه ازاو
بچيند ول كند هر جا يقين است
كه حتما آب وخاك وآفتابش
براي روح زردش همنشين است
رود تا بارديگر سبز گردد
كه از نو پاگيرد اين چنين است
و ديگر درغزل حرفي نشايد
وحالا فكر گندم زار اين است
(مجيد لطفي )

888888888888888888888888888888888888888
كنار واژه هاي نقاشي شد
خوابيده ام و
صداي تحريف شده ات رامي شنوم
تكراردرتومي زارد اين
شعر شاعر ندارد ومن
كنار واژه هاي نقاشي شده000
هي قي مي كنم
قي مي كنم
وازتوبالا مي اورم
آه 000شايد اه
اين دل سكوت خودش را
به تو مي چسبد
تا اين شعر شاعر ندارد
من به تو مي چسبم
خواب واژه, آشفته كن
بايد قصه بگويم0
(سميرا هاشمي)


نوشته شده در ۱۳۸۱/۳/٢٥ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak