باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

ابرهای علاقه را به مژگان نگاه ٫ورق می زنم
کلمه های ساکت مرواريد وار
گونه هايم را می نوازد
کلمه هايی زنانه وزلال
در سوگ مردانی که نيامده مردند
در اندوه صندوقچه مادر بزرگ
که پر از لبخندپنهان وکپک زده
در غصه ی گم کردن خيالی که
راحتم نمی گذاشت احساس بودن کنم
حالا شبانی تنها برای افکارم نی می زند
ورمه های ذهن علاقه ای به چرای سحر ندارند
ماه مشغول نشخوار شب
وکلمه هايم از بوسه گاه صورت هی می شوند

نوشته شده در ۱۳۸۱/۱٠/٢۱ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak