باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

چشمان من در هنوز مانده اند وپلکهای خسته ام در فکر آن نگاهی است که مانند جرقه ای آتش به خرمن هستی زند گی مي زند کی می شودصبح با توآغاز شودوچشمانم را با ديدار تو بشويم کی می شود کوچه ها رنگ وبوی تورا بگيرد وريه هايم هوای با توبودن را تجربه کنندجمعه که می شود جريان زندگی در انتظار تو می ايستدوغروب جمعه چه دلگير وبی توبودن نفسگير وتمام هستی اسير انتظار وبی قراريک جمعه ديگر ...........کی؟..
نوشته شده در ۱۳۸۱/۱۱/۱٥ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak