باران زای آبی

شعر داستان ومسایل سیاسی اجتماعی

يک شعر زيبا از محمد علی بهمنی:
لبت نه گويد و پيداست می گويد دلت آری
که اينسان دشمنی يعنی که خيلی دوستم داری
دلت می آيد آيا از زبانی اين همه شيرين
توتنها حرف تلخی را هميشه برزبان آری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عيار افتاده در اين عصر عياری
چه می پرسی ضمير شعرهايم کيست؟آن من
مبادا لحظه ای حتی مرا اينگونه پنداری
تورا چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خويش نگذاری
چه زيبا می شود دنيا برای من اگر روزی
تواز آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی می کند فرياد يا پژواک جان من
چه من خودرا بيازارم چه تو خود را بيازاری
صدايی از صدای عشق خوشتر نيست حافظ گفت
اگرچه برصدايش زخمها زد تيغ تاتاری
نوشته شده در ۱۳۸۱/۱۱/۳٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط تیام ب نظرات ()


Design By : Pichak