کريم خان زند

می گويند يک روز شاعری نزد کريم خان آمد ودر مدح او شعرهايی قرائت نمود کريم خان گفت: پنج کيسه طلا به او بدهيد شاعر مدتی ايستاد ديد خبری از کيسه طلا نيست به کريم خان گفت: پس چی شد اين کيسه های طلا؟
کريم خان گفت: چرا باور کردی تو يک مقدار دروغ گفتی که ما خوشحال بشويم ماهم يک دروغ گفتيم که شما خوشحال بشويد!
1_107585_1_17.jpg
يک داستان کوتاه
صيادی که گنجشکان زيادی شکار کرده بود يکی يکی سر آنها را می بريد واشک می ريخت يکی از گنجشکان به ديگری گفت: ار اين صياد نترس ببين چگونه اشک می ريزد
گنجشک ديکر گفت : به اشکها يش نگاه نکن دستهايش را ببين که چگونه سر از بدن دوستان ما جدا می کند
cardinal_bird_bath_md_wht.gif

/ 3 نظر / 10 بازدید
پدرام

نظرتون درباره یه پشت زمینه از ستاره ها چیه؟

مهري

تيغ سزاست آنكه را درك سخن نميكند !